
خشت اول ... سه شنبه ۱۴۰۴/۱۰/۰۹ - 2:34 - مهرآفرین - نمی توانم بخوابم به او پیام می دهم: ایرانی یا سرزمین خودت؟ می گوید اینجاست... می پرسم از خانواده ات خبر داری؟ می گوید نه... از ناراحتی خوابش نمی برد.. علي: آنها مغازهها را آتش میزنند، به زنان تجاوز میکنند و مردان را میکشند. ما هیچ سلاحی نداریم... اگر خانوادهام شهید شوند، اندوهگین نخواهم شد، زیرا آنان شهیدانِ ولایتِ امیرالمؤمنین علی هستند؛ اما انتقامِ جانهایشان را خواهم گرفتبه اومیگویم: من هم نگران شدم... انشالله که حالشان خوب باشد...
ادامه مطلب
ما هستیم... سه شنبه ۱۴۰۴/۱۱/۰۷ - 19:47 - مهرآفرین - به آیندگان بگویید ما در عصری زیستیم که حقیقت در شب تاریک از روز روشنتر بود اما سر کبک ها هنوز در سپیدی برف پی آرمان ها و بانگ طبل تو خالی بت بزرگ می پلکید و زمین را پی شپشهای حقیر نه حتی دانه، می جورید ...به آیندگان بگویید ما سراپا اشکهایی شدیم بر صورت ماسیده... نه دستی توان زدودنمان را داشت نه چشمه ای دوباره به جوشمان آورد... خشکیدیم در میانهی جریان از بس خروشیدیم...به آیندگان بگویید ما دیدیم آنچه نباید اما ندیدیم آنچه باید و فریز شدیم...
ادامه مطلب
مینویسم که یادم نرود؛ همین شنبه پس از ۱۷ سال به یکی از آرزوهای قدیمیام رسیدم، یعنی تازه استارت حرکتش خورد(البته نه در جایی که فکرش را میکردم و نه به نحوی که انتظارش را داشتم)، بعد یکشنبه ناگهان خاموش شد (تمام آن روز مثل کودکی که به اتاقش هدایت شده تا به کارهای بدش فکر کند، در بهت و حیرت آهنگ «چه آرزوها که داشتم من و دیگر ندارم» از مهدی اخوان ثالث با صدای گیتی پاشایی رو در ذهنم زمزمه میکردم) ...دوشنبه ناباورانه با عذرخواهی عاملین توقف، دوباره راه افتاد...
ادامه مطلب
از چندروز پیش قرار بود برای دخترم کش پیلاتس و زانوبند بخرم اما فرصت نمیشد و امروز حتما باید با خودش میبرد باشگاه، به همسر که تازه یک روز بود از تهران برگشته بود در حالیکه تازه از مدرسه دختر بزرگه و جلسه با مدیر برگشته بودم گفتم میشه ببریش؟ ماشین من بنزین نداره و تا بزنم و بریم مغازه، می بنده، اول قبول کرد بعد گفت چرا من ببرم؟ کاری بوده که باید این چندروز که نبودم انجام میدادین( می دانستم میخواهد ما کمترین میزان وابستگی را به حضور او داشته باشیم و بیشتر دوست دارد مستقل و روی پای خودمان بایستیم...
ادامه مطلب
او در اوج مسئولیتپذیری و وفاداری میخواست آزاد باشد. در محدودهی فنس های دورتادور خانه نمی گنجید... تا وقتی بود سعی میکرد مراقب خوبی باشد و چون پدرخواندهی تولهی دیگری بود تعالیم لازم را به او می داد، از خودمراقبتی و نبردهای تن به تن تا نحوهی پاس کردن و نشانه گذاری در زمینهای اطراف برای تعیین قلمرو یا پیدا کردن نشانی خانه از رد ادرار و بازی به زمان خودش...اما گاهی که میگریخت تا به تکثیر و تولید مثلش در یک سلسله ژنتیکی دیگر ادامه بدهد، برای برخی از مردمان مزاحمت ایجاد می کرد... حتی زمانی مجب...
ادامه مطلب
نمی توانم بخوابم به او پیام می دهم: ایرانی یا سرزمین خودت؟ می گوید اینجاست... می پرسم از خانواده ات خبر داری؟ می گوید نه... از ناراحتی خوابش نمی برد.. علي: آنها مغازهها را آتش میزنند، به زنان تجاوز میکنند و مردان را میکشند. ما هیچ سلاحی نداریم... اگر خانوادهام شهید شوند، اندوهگین نخواهم شد، زیرا آنان شهیدانِ ولایتِ امیرالمؤمنین علی هستند؛ اما انتقامِ جانهایشان را خواهم گرفتبه اومیگویم: من هم نگران شدم... انشالله که حالشان خوب باشد... چارهای نیست با بیدار ماندن چیزی حل نمی شود... بدنت، ...
ادامه مطلب
به آیندگان بگویید ما در عصری زیستیم که حقیقت در شب تاریک از روز روشنتر بود اما سر کبک ها هنوز در سپیدی برف پی آرمان ها و بانگ طبل تو خالی بت بزرگ می پلکید و زمین را پی شپشهای حقیر نه حتی دانه، می جورید ...به آیندگان بگویید ما سراپا اشکهایی شدیم بر صورت ماسیده... نه دستی توان زدودنمان را داشت نه چشمه ای دوباره به جوشمان آورد... خشکیدیم در میانهی جریان از بس خروشیدیم... به آیندگان بگویید ما دیدیم آنچه نباید اما ندیدیم آنچه باید و فریز شدیم در زمان...ما به تمامی گروگانگونه زیستیم حتی آنها که شی...
ادامه مطلب
بگذار که سطری بنویسماز خویشاز پنجرهی بسته به اندیشهی خویشاز خواب بلند بخت بیحوصلهامدر تخت جهانهای موازیِ به خویشهذلولی هذیان خدا در انسانمحزونیِ فرزند فراموشیِ خویشمن خستهام از سکوت بسیار درختای کاش قلم بگیردم در برِ خویش...بداهه-----پینوشت:دیگر چیزی برای نوشتن ندارممیخواهم مدتی بروم گم بشوم شاید خودم را پیدا کنم...بدرود دوستان اندک من... موضوعات مرتبط: تراوش های کوزه ی دل من(شعر، متن) بخوانید...
ادامه مطلب
خانم مدیر :سلام خانم مهرآفرین عزیزنظر و تصمیم شما قابل احترام و ستایش هست و اصلا این تصمیم رو به پای غریب نوازی یا بی حرمتی مردم محل به خودتون نذارید اصلا نمیخوام با این جملات خدای نکرده باعث تنش و یا این قضیه رو کش بدم .در خصوص اشاره به بی حرمتی مردم به غیر هم محلی ها کمی اجحاف شده من غیر بومی هستم و حرمت و احترام این مردم ۲۲ ساله به من ثابت شده و قطعا به شما هم همینطور هست و اصلا به این فکر نکنید غربت هستید و خدای نکرده به شما بی حرمتی شده . شما واقعا افتخار من و دیگران هستید همیشه گفتم و میگم و این مردم این رو میدونن که از شهر و دیارتون دور شدید و هدف شما خدمت هست برای هموطنامون .در خصوص قضیه مشورت در این گروه جشنواره این تصمیم چون از طرف بچه های گل ما بوده دیگه اولیا و نماینده محترم کلاس...
ادامه مطلب
اگر کسی از ما بپرسد که در عصر حاضر، فایده ادبیات و پژوهشهای ادبی چیست؟ از قول تزوتان تودوروف میتوان گفت فایده ادبیات آن است که یاری مان میکند تا بهتر زندگی کنیم دیگر آن قدر هم مثل دوران نوجوانی از ادبیات انتظار نداریم ما را از آسیبهای مواجهه با آدمهای واقعی دور نگه دارد. ادبیات ما را از تجربههای واقعی محروم نمیسازد بلکه چشم انداز جهان هایی را در ادامه جهان واقعی پیش چشممان میگشاید و مجال میدهد به درکی بهتر از آنها برسیم... ادبیات به ما امکان میدهد با دیگران تعاملی نامحدود داشته باشیم و نتیجتاً بر غنایمان میافزاید. احساساتی بیبدیل برایمان به ارمغان میآورد که دنیای واقعیمان را پرمعناتر و زیباتر میکند. ادبیات نه یک سرگرمی ساده است و نه تفریحی مختص فضلا؛ فرصتی است پیش روی همگان تا رسالت انسانیشا...
ادامه مطلب
ریرای عزیزم سلام، از آنجا که کامنتهای وبلاگت بسته است و دوست داشتم نظرم را در خصوص آخرین مطلبت بدانی اینجا برایت مینویسم؛اول از همه بسیار خوشحالم که نسبت به ابعاد گوناگون تربیت دخترت دغدغهمندی....
ادامه مطلب
این را چندی پیش کامنت گذاشتم پای پست یک دوست در اینستا:و امر به معروف گاهی امر به کسب معرفت و دانش و آگاهی و شناخت است و رسیدن به درک مسئلهی وحدت وجود در آنصورت چه ریشه معروف را عُرف بگیریم چه عَرَف در نهایت به یک نقطهی مشترک میرسیم به نام اکثریت و در پی آن به وحدت در تکثّر... آنگونه که سی مرغ عطار سیمرغ را ساختند به عنوان نماد واحد حکمت و خِرَد... امر به معروف امر به خِرد جمعیست... امر به مهربانی و عشق ورزیدن ست... یافتن طیفهای گوناگون نور خداوند در وجود تک تک مخلوقات و موجودات هستیست. پذیرش این باور که هرکه تکه ای از پازل آفرینش را تکمیل میکند و باید بکوشد با دیگر قطعات، نقاط همپوشانیاش را بیابد... نه آنکه تمام تکه ها را برش بزند بتراشد و بخراشد تا همه همشکل شوند...پی نوشت: آدم یاد بوته ها...
ادامه مطلب
دولت کمونیستی آلمان شرقی، چهلسالگی خودش را جشن میگیرد با تانک و رژه و خرسندی رهبران حزب و حالتی از «هر چه کمونیستتر، آدمی بهتر» در خیابانها و رسانهها برای لاپوشانی اقتصادی فروپاشیده، اما مثل همیشه در چنین مراسم پرریختوپاشی، انگار مردم معمولی آدم نیستند. مردم فقط باید به دستورالعملهای رهبران حزب برای رستگارشدن در شعارهای نامعلوم و مجهول عمل کنند حتی اگر گرسنهتر و فقیرتر و آرزومندتر شده باشند. مردم همچنان باید در حسرت چندساعت زندگی آن سوی دیوار برلین و تصور زندگی آزاد آنطرفیها، روز را در بلوک شرق شب کنند.مادر از نزدیکان به بالاییهای حزب آماده میشود که به جشن و مراسم شام شاهانه در مملکتی کمونیستی برود و طبق معمول در حال تنظیم شکایتنامهایست به فروشگاهی در آلمان غربی؛ اینبار در نامهای به مدل لباس...
ادامه مطلب
طبق معمول همیشه که چندماه یکبار میبینمش، موهایش را آنطور که میخواست کوتاه و بعد رنگ کردم و وقتی رفت حمام پشتش را کیسه کشیدم، اما برای اولین بار ناخنهای پاهایش را گرفتم، نمیخواست خجالت میکشید با اینکه سختش بود، اما برای من مهم نبود که مادرم است انگار یکی از بچههایم بود... ناخوداگاه یاد تکه هایی از فیلم جدایی نادر از سیمین افتادم ولی خدارا شکر کردم که علیرغم بیماریهای داخلی، بدنش ظاهراً سالم و سرپاست و نیاز به مراقبت من ندارد و خدا را بیشتر شکر کردم که خواهرم پرستاری ست که در حد یک پزشک متخصص، معلومات و توانایی درمانگری دارد و حواسش به داروها و سلامتی مادر و بقیه هست...میدانم رفتن من این بانوی کارآفرین گمنام و سختکوش و هنرمند را چقدر ناراحت کرده و همیشه چقدر دلبسته و وابستهی حضور من در زندگیاش...
ادامه مطلب
داشتم کشوهارو مرتب میکردم چشمم به فاکتور خریدهای چهارماه پیش یعنی آبان۱۴۰۲ از هایپر... افتاد. جمع کل چهار میلیون.خرید چند روز قبل جمع کل چهار و نیم میلیون.کنجکاو شدم قیمت اقلام رو چک کنم. نکته جالب حذف یکسری از اقلام از خرید جدید بود. چون معمولا ماهانه یا سه هفته یکبار یکسری موارد مشخص رو خرید میکنیم. از فاکتور جدید این موارد حذف شده بود: یک کیلو مغز گردو، یک کیلو مغز بادام، سبزی سرخ کرده قرمه سبزی و سبزی آش، پودر آویشن( اون موقع کیلو ۸۰۰ بود که ۲۵۰ گرم خریده بودیم)، ۳۲۵ گرم پودر قهوه(کیلویی ۵۰۰)، یک بسته از دوبسته سینه مرغ یک و نیم کیلویی...) قسمت تلخند قضیه اینه که چهارماه بین دوفاکتور فاصلهست و بهای اقلام محذوف حدود یک و نیم میلیون... یعنی آنچه اکنون خریدیم چهار ماه پیش با دو و نیم میلیون...
ادامه مطلب
وقتی همه خواب بودیم همای سعادت از فراز این سرزمین پرید و رفت، سیمرغی بود که سیتن نبود، ققنوسی در حال سوختن که تولد دوبارهاش سی سال طول کشید...هما دارابیپی نوشت: ممنون از بولوت عزیز برای زنده نگه داشتن نام این زن بزرگ و هزاران افسوس... بخوانید...
ادامه مطلب
خیر و شرّ چیزهایی هستند در فهمِ ما، و نه در طبیعت. خیر و شرّ صرفاً ساختهوپرداختهی خودِماناند. قصدِ ما از ابداعِ آنها تلاش برای فهمیدنِ واضحِ چیزها است... پرسش این است که خیر و شرّ به اشیایِ عقلی [Entia Rationis] تعلق دارند یا به اشیایِ واقعی [Entia Realia]؟ از آنجایی که خیر و شرّ صرفاً نسبت هستند، بیتردید باید از اشیایِ عقلی باشند؛ چراکه ما چیزی را خیر نمینامیم مگر در ارتباط با چیزی دیگر که خیر نیست یا برایِمان نسبت به چیزهایِ دیگر سودی در بر ندارد. زمانی کسی را بد مینامیم که او را با انسانی دیگر (که از نظرِ ما بهتر است) مقایسه کرده باشیم. به همین طریق سیبی را بد مینامیم زیرا در قیاس با سیبِ خوب یا بهتر چنین است. هیچ چیز را نمیتوان خوب نامید مگر اینکه چیزِ دیگری که آن را بد مینامیم وجود داشت...
ادامه مطلب
تصور کنپناه برده به بالشت پرهزار بار هر بارکابوس سیمرغ میبیندمیپرد...ملکوتِ سپیدِ غارتصویرِ آخرین خوابِ پرنده...#مینامهرآفرینپی نوشت:از ورای کدام دریچه به جهان مینگری؟یک فیلتر سادهی عینک، میتواند بر بازنمایی پیرامونت در نگاه تو تاثیرگذار باشد حالا تصور کن فیلترهای دیگر از جمله ثروت، نژاد، عقاید فریز شده در زمان و مکان و ... چگونه درک انسان را از واقعیت وجودی خویش و آفرینش دگرگون میسازد و با تحریف تعاریف به همهچیز و هرچیزی در جهت حفظ منافع سازندگان و آورندگان خاصش! سوی مشخصی میدهد.در هر صورت، ذات واقعیت تغییر نمیکند این نگاه توست که به هستی معنا و رنگ میبخشد یا جلوههای زشت و زیبا را از آن میسِتاند و این تو هستی که تصویری که در تصورات خود پروردهای میتوانی چنان با آب و تاب و رنگ و لعاب به خورد ...
ادامه مطلب
بر شانههایم تیشهی تردید میافتاداز دَر وَ دیوار آتشِ تهدید میافتاددر خواب میدیدم که اقیانوسِ افسوسمتیر غروب از جانب خورشید میافتاد...یونس نبودم ای عجب هربار با ناممتقدیرِمن، در قعر غم، تعمید میافتادهی پشت هم بد، پشت هم بد، بد میآوردمدر فال قرآن هم مرا تحدید میافتاد...انگار یک بت بودم از اعماق دورانهابر عاشقانم قرعهی تبعید میافتاد...#مینامهرآفرینبداهه چند شب پیش شاید برای سرزمینم بت زیبارویی که از درون در حال تباهی و ویرانی و فساد است و این روزها در حال گذار از مذهب... شاید برای آنها که با اندوعی عمیق، مام وطن را بدرود گفته اند و با امید به ساختن آیندهای روشن برای نجات کودکانشان از چنگال ضحاک زمانه گریختهاند... برچسبها: شعر, مینامهرآفرین بخوانید...
ادامه مطلب
سنگی است زیر آبدر گود شب گرفته دریای نیلگونتنها نشسته در تک آن گور سهمناکخاموش مانده در دل آن سردی و سکوناو با سکوت خویشاز یاد رفته ای ست در آن دخمه سیاههرگز بر او نتافته خورشید نیم روزهرگز بر او نتافته مهتاب شامگاهبسیار شب که ناله برآورد و کس نبودکان ناله بشنودبسیار شب که اشک برافشاند و یاوه گشتدر گود آن کبودسنگی است زیر آب ولی آن شکسته سنگزنده ست می تپد به امیدی در آن نهفتدل بود اگر به سینه دلدار می نشستگل بود اگر به سایه خورشید می شکفت#هوشنگ_ابتهاج بخوانید...
ادامه مطلب