۱۵ سال از آن روزها که نه در اصل شب هایی تا قبل از سحری خوردن با خواهر و برادرهایم فیلم wrong turn را می دیدیم و علیرغم وحشتناکی اش از خنده ریسه می رفتیم گذشته...
همان وقت ها بود که یک نفر از نقطهای که من در مسیر زندگیاش بودم با یک وهم اشتباه به سمت دیگری پیچید و حتی از مسیر آرزوهای خودش هم فرسخها دورتر شد...
همان وقت ها بود که من با دست های خودم آشپزخانه و حمام و دستشویی را کاشیکاری کردم و بابتش از پدرم ۲۰۰ هزار تومان گرفتم تا شهریه کلاس زبانام را بپردازم...
همان سال بود که با مادر برای خرید پارچهی مبلی رفتم و متراژ مورد نظر را ذهنی حساب کردم و در برابر نگاه تحسین آمیز و حیرت پدر، آن تعداد مبل استیل های خانه را اسفنجگذاری و رویه کوبی کردم و بعد از اتمام کار آخرین قطعه که میز تلفن بود راهی سفر مشهد شدم درست از جلوی در خانه با مشایعت و نظارت پدر سوار ماشین همسر که آن موقع فقط همکار تلقی می شد و او در همان نگاه نخست در آن وقت شب دلبستهی آن دختر چادر به سر شده بود...
همین چند وقت پیش بود که گفتم خسته ام و به مرز فروپاشی روانی رسیده ام بیا یک هفته از بچه ها به شیوهی من مراقبت کن تا خودم را بازیابی کنم... اما شنیدم « تو که توی خونه هستی»...
و من توی خانه بودنم را مرور می کردم... از هفت صبح پا شدن و رساندن دخترها به مدرسه و برگشتن به خانه و بازی کردن با پسرک، جمع کردن رختخواب ها، شستن ظرف ها، پختن غذا و دوباره دنبال دخترها رفتن ( روستایی که تازه امدیم مدرسه ندارد و به مدرسهی روستای دیگری می روند، هرچند اگر نزدیک هم بود مثل چهارسال گذشته بازهم نگرانی ام از خطراتی که در کمین بچه هاست نمی گذاشت تنها بفرستمشان) و بعد چیدن و جمع کردن سفره ( که برای بچهها حکم شکنجه دارد)و به باشگاه رساندنشان( یکی روزهای فرد و دیگری روزهای زوج) و بعد دوباره برگشتن و غذای سگ ها و گربه را دادن، ظرف شستن و دوباره دنبال رفتن و تا شب همینطور به بهانه های مختلف هر روز برای انجام یکی دو کار مثل (خریدن نان یا مواد غذایی از فروشگاه، لوازم تحریر، کفش، لباس، خشکشویی، هدیه گرفتن برای دوستانشان، جلسات انجمن و کار بانکی و داروخانه و درمانگاه و خرید غذای حیوانات و ...) بیرون رفتن و دوباره برگشتن و لباس شستن و اویختن و غذا پختن و اگر نایی مانده بود تمیزکردن آشپزخانه و رسیدگی به زباله های تفکیک شده ی خشک و تر و خشکاله های روی بخاری و شب ها یکی یک پُرس گوش سپردن به گلایه ها و درد دل هایشان از مدرسه، دوستان همکلاسی ها و حتی شکایت و نگرانی شان از وضعیت تورم و گرانی خوراکی های مدرسه و ترس از نرسیدن به آرزوهایشان، دغدغه های بلوغ و آشفتگی های نوجوانیشان و یا دلتنگی شان برای اعضای خانوادهی من یا حتی دعواهای خواهربرادری و جیغ و دادهایشان و میانجیگری های مدام من...
آنوقت اگر سهم ناچیزی از زمان باقی بود چندصفحه ای از یک کتاب از پنجاه و چند منبع رساله خواندن و فیش برداری اش را به وقتی دیگر موکول کردن...
تابستان هم که شنبه تا چهارشنبه از عصر تا شب روزی سه ساعت به تدریس آنلاین مشغول بودن...
همینطور که مشغول مرور لایه های پنهان خانه ماندن و در خانه بودن و خانهدار بودنم هستم و پشت تلفن برای خواهرم بازگو می کنم، پیرمردی که پاهایش مشکل دارد با دو عصای آهنگی زنگ زده سوار بر ماشین، به خانهی دامادش ( در حوالی خانهی مان) می رسانم و برمی گردم...
اما چون مشغول صحبت بودم و مسیر برایم تازگی داشت یک پیچ را اشتباه می پیچم و از حیاط بی در و پیکر یک خانه ی دوطبقه رد می شوم و با خودم می گویم آمدنی از اینجا نیامده بودم که... کمی مکث می کنم اما مردد هستم که با شلوار خانگی از ماشین پیاده شوم و زنگ درشان را بزنم و بپرسم ببخشید اینجا کجاست؟ من کجا هستم و از چه راهی باید به خانه ام بروم؟ نه، رویم نمی شود پس نقشه را می زنم و طبق آن وارد مسیر سرسبز دیگری می شوم که از میان زمین های کشاورزی و حوضچه های پرورش ماهی می گذرد، تا اینجا دیگر پسرک روی صندلی شاگرد خوابش برده و به نقطه ای میرسم که دیگر حرکت ممکن نیست! آری در گِل فرو رفتهام عین همان ضرب المثل معروف! و هرچه بیشتر گاز می دهم و تقلا می کنم ماشین نه عقب می رود نه جلو...
با استیصال تمام و آن شلوار خانگی کذایی با نقش و نگار کارتونی ملوان زبل و زنش، به سمت آن خانه که عقبتر دیده بودم می روم(چرا ما همیشه از حرف مردم میهراسیم؟)، هنوز نرسیده مردی را می بینم که از همان سمت به سویم می آید و تا من دهان باز می کنم که آقا میشه کمک کنید می گوید دخترجان چرا از آن طرف رفتی؟ چندروز پیش یک نیسان همانجا در گل فرو رفت شش تا مرد به زور درش آوردند... گفت الان سر ظهر هیچ مردی خونه نیست ماشین را بذار اینجا غروب برگرد ببینم چه کارش میشه کرد؟! گفتم نمی تونم تا یک ساعت دیگه باید برم دنبال دختر بزرگم که باشگاهه، این بچه هم توی ماشین خوابه، من اصلا نمی دونم تا خونهم چقدر راهه و توان بغل گرفتن و بردنش رو ندارم... شما یه بیل به من بدید فقط...
برگشت به خانه اش که بیل بیاورد، چندشاخه پیدا کردم و به سمت ماشین برگشتم او هم امد با دخترش و بیلی که لاغرتر از حد تصور من بود... فایده نداشت، آنها هل می دادند و من گاز و گِل بود که به سر و لباسشان و ماشین می پاشید... گفتم شما در صندوق بنشینید شاید اگر پشت سنگین تر شود چرخ های جلو بالا بیایند. اما فقط نیم متر عقب تر رفتیم و بازهمان وضعیت...
وقتی پرسیدند اینجا چه می کردی و برایشان گفتم، مصداق ضرب المثل- آمدم ثواب کنم کباب شدم -بودم...آن پدر که پاهایش قوت نداشت، وقتی فهمید همسرم تهران است و اینجا کسی را ندارم و مستاجر فلانی هستم رفت تا ببیند از خانهای که پیرمرد وارد آن شده میشود مردی یافت که در راه مرد دیگری یافت و با یک گونی کاه آمدند... آن مرد ماهرانه زیر چرخ های سمت راست را بیل می زد و این مرد با داس گل های زیر ماشین را خالی می کرد که من تاب نیاوردم و با دست شروع کردم به کشیدن گل و کاه ها و علف های آمیخته به هم در زیر چرخ چپ و با وجود اینکه می دانستم این مسیر پر است از فضولات و پهن گاوها فقط به خارج شدن از آن وضعیت و رسیدن به دخترم فکر می کردم و با قدرت بیشتری(شبیه ملوان زبل) چنگ می انداختم و گل ها را از زیر ماشین خالی می کردم...تا گفتند بس است، دست هایت را بشوی، بشین پشت فرمان...
همانجا روی تپه با فشار آب چاهی که به حوضچهی پرورش ماهی ها می ریخت دستهایم را تمیز کردم درحالیکه دختر نگران بود با آن حال پریشان به داخل آب نیافتم...
بلاخره و درست به موقع با کمک آن دو مرد و دختر از آن مخمصه نجات یافتم و در حیاط خانهشان منتظر ماندم تا برسند و تشکر کنم. مردها را ندیدم اما دختر آمد و او را با بغض در آغوش گرفتم و خداحافظی کردیم... رفتم دختر کوچکتر را که در خانه تنها بود بردارم که به خاطر قدم های سخت و سنگینی که بر می داشتم با تعجب به بوت هایم نگاه کرد که به هر کدام انگار بیست کیلو گل چسبیده بود.
رفتیم دختر بزرگتر را برداشتیم و به خانه برگشتیم. او هم از وضعیت ماشین و سر و دست و لباس هایم تعجب کرد و درحالیکه دختر کوچکتر ماجرا را برایش شرح می داد من زار زار می گریستم... خندهاش گرفت چون به نظرش اتفاق خاصی نیافتاده بود اما دختر کوچکتر که در اغلب موارد همذات پنداری بیشتری با من دارد، گفت بفهم مادرمون تحت فشاره...
کدام فشار؟ احتمالاً گونهای از Mental Load! نمی دانم شاید فشار هل دادن ماشین با کمری که تازگی دردش ساکت شده، تقلا برای هموار کردن راه به کمک شاخه ها با دست و پایی که اخیرا از حالت نیمهفلجی ناشی از فشارهای عصبی خلاص شده یا کندنشان با دستی که بوی گند گرفته بود یا ناامیدی از کمبود نیروی کمکی اما نه! !! فشار آن جمله که با خنده می گفت تو که در خانهای!
چنان که گویی پادشاهی بر اریکهی سلطنتش تکیه زده باشد و دو کنیزک زیبا پیوسته با پرهای طاووس در حال بادزدنش باشند و کنیزان دیگر در مطبخ مشغول رتق و فتق امور و مرد گاریچی پشت در آماده به خدمت حمل و نقل!
در حالیکه همین در خانه بودن برای دختری که پیشتر بیرون از خانه بسیار فعال بوده چه کاری، چه هنری، چه تحصیلی... و با دایرهی گستردهای از افراد و شخصیت های مختلف هنری و شغلی در ارتباط بوده، بیشتر به حصر می ماند، دشواری های فعالیت درون آن بماند...
به خانه برگشتم و ساعتی به شستشوی کفپوش و پدال ها و ماشین و کفشها گذشت...
به خانه برگشتم که خانهی آرزوهایم نبود...
به خانه برگشتم و به آن پیچ اشتباه اندیشیدم...
نه این پیچ که آن پیچ بنیادی تر...
من کجای زندگی را اشتباه پیچیده بودم که اینک در جایی اشتباه قرار گرفتهام؟ جایی که نقطهی غایی تصوراتم، حداقل از خودم نبود...
و به جایی رسیدم که من دیگر من نیستم...
تا خرخره در گِلی نامطبوع فرو رفتهام و این نقطه به باتلاقی می ماند که هرچه بیشتر تقلا می کنم از آن بگریزم بیشتر فرو میروم و اینجا جز من کسی به داد من نمی رسد...
پیچ های اشتباه زندگی شما کجا بوده و چه درسی برایتان داشته؟
برچسب:
نویسنده: کاوه صفری