خرید بک لینک

نمی توانم بخوابم به او پیام می دهم: ایرانی یا سرزمین خودت؟ می گوید اینجاست... می پرسم از خانواده ات خبر داری؟ می گوید نه... از ناراحتی خوابش نمی برد.. علي: آنها مغازه‌ها را آتش می‌زنند، به زنان تجاوز می‌کنند و مردان را می‌کشند. ما هیچ سلاحی نداریم... اگر خانواده‌ام شهید شوند، اندوهگین نخواهم شد، زیرا آنان شهیدانِ ولایتِ امیرالمؤمنین علی هستند؛ اما انتقامِ جان‌هایشان را خواهم گرفت

به او‌می‌گویم: من هم نگران شدم... ان‌شالله که حالشان خوب باشد... چاره‌ای نیست با بیدار ماندن چیزی حل نمی شود... بدنت، فکرت نیاز به استراحت دارد.

خشت اول ...

علی: نمی‌توانم خانم خودت را جای من بگذار. برادرم را از دست دادم، شهید شد وقتی هنوز کودک بود، و من نظامی بودم و فضای جنگ را می‌شناسم

باز می نویسم: علی بزرگترین مشکل انسان ها این است که با مذاهب مختلف بینشان تفرقه افتاده. خالق همه ی ما یکی ست. خداوند... او در وجود همه هست... روزی او را درک می کنیم و نورش را می بینیم که همه باهم یکی شده باشیم... قرن هاست که ادیان میان ابناء بشر فاصله انداخته... نور حق یکی ست... اما انسان ها حقیقت را گم کردند... درونت را از خشم خالی کن... بگذار نور از زخم‌هایت وارد شود...

علي: من نژادپرست نبودم، از کسی نفرت نداشتم و در دینم متعصب نیستم؛ اما خانواده‌ام را از دست می‌دهم و آنها بی‌گناه‌اند. حتی خودِ من در کشورم به‌عنوان تر ور یست طبقه‌بندی شده‌ام. چرا این‌قدر به من ظلم می‌شود؟ دولت جدید با داع‌ش بوده؛ چگونه چنین کسانی را بر سرِ یک کشور می‌گذارند؟ نمی‌دانم

- اگر ویدئوها را به تو نشان بدهم که چگونه انسان‌ها و کودکان را می‌کشند، دیگر حتی یک روز هم نمی‌توانی بخوابی؛ آنها بی‌گناه‌اند

می‌گویم: آرام باش..‌. به خدا توکّل کن...

همه چیز را به او بسپار...

من باور دارم که ما بارها و بارها در کالبدهای مختلف به این جهان می آییم تا به آگاهی برسیم تا متعالی شویم...

شاید من و تو هم در زندگی های گذشته‌ی مان جنایتکار بودیم( کسی چه می داند؟)

شاید این جنایتکاران هم یک روز آدمهای خوب و مهربانی بشوند... انسان هایی رئوف و رحیم... آگاه و علیم...

اما در نهایت همه وقتی به تعالی برسیم به او ملحق می شویم... به نور واحد...

علی: آنها جز مُن‌فجر کردن خودشان به نام خدا و کشتن انسان‌ها چیزی نمی‌فهمند. من فقط می‌خواستم با خانواده‌ام زندگی کنم، می‌خواستم یک خانواده‌ی کامل باشیم. به‌خاطر ظلم مجبور شدم از آنها دور شوم. برادرم شهید شد، پدرم بیمار است. خانواده‌ای دارم که جز من تکیه‌گاهی ندارد. از همه‌چیز خسته شده‌ام، نمی‌دانم چه بگویم..

گفتم گریه کن تا سبک تر شوی...

نوشت: من به اخلاقِ علی آراسته‌ام؛ او شجاع‌ترینِ مردم بود، اما وقتی زهرا شهید شد، از شدت گریه فرو ریخت و گفت: مرا در حملِ این مصیبت یاری کنید. و اکنون من فقط از خدا می‌خواهم که مرا در مصیبتم یاری دهد...

...

و اینگونه بود که ما بازگشتیم به خانه‌ی اولمان...

برچسب: نویسنده: کاوه صفری تاريخ: پنجشنبه 15 مرداد 1405 ساعت: 20:50

صفحه بندی