خرید بک لینک

از چندروز پیش قرار بود برای دخترم کش پیلاتس و زانوبند بخرم اما فرصت نمیشد و امروز حتما باید با خودش می‌برد باشگاه، به همسر که تازه یک روز بود از تهران برگشته بود در حالیکه تازه از مدرسه دختر بزرگه و جلسه با مدیر برگشته بودم گفتم میشه ببریش؟ ماشین من بنزین نداره و تا بزنم و بریم مغازه، می بنده، اول قبول کرد بعد گفت چرا من ببرم؟ کاری بوده که باید این چندروز که نبودم انجام می‌دادین( می دانستم می‌خواهد ما کمترین میزان وابستگی را به حضور او داشته باشیم و بیشتر دوست دارد مستقل و روی پای خودمان بایستیم همان شعاری که پدرم همیشه در گوشم خوانده بود!) اما انتظار داشتم شرایط مرا هم درک کند. فقط گفتم والا همش کار داشتم و بدون بحث بچه‌ها را با خودم بردم، اما مغازه در زمانی که نباید! بسته بود پس با آقای کاف تماس گرفتیم و تا بیاید رفتیم خرازی و بچه ها مشغول خرید مهره های دستبند و... شدند که ایشان هم رسید، بچه ها را فرستادم تا اینطرف حساب کنم. وقتی وارد مغازه آقای کاف شدم احوالپرسی گرمی کرد و گفت من هی میگم این بچه‌ها آشنا هستند ولی یادم نیومد، شما رو اما خوب به خاطر دارم چون هر بار دیدم که خیلی خوب با اقتدار در عین مهربانی سه تا بچه را مدیریت می کنید. از نظر لطفی که داشتند تشکر کردم و رفتیم.

در صف پمپ بنزین یک دفعه سه تا خانم شدیم پشت هم، اما نفر جلویی خانم چادری که حتی حاضر نشد از ماشینش بیاید پایین(معلولیت نداشت)، با اینکه من هی بلند گفتم باید برید جلوتر تا نفر سوم هم بتونه بنزین بزنه،توجهی نکرد. پسر جوانی که مسئول بود و دست تنها عین مرغ پر کنده از این طرف به آن طرف جایگاه می رفت صدا کردم گفتم آقا من کارت سوخت ندارم لطفاً میشه بیاید زحمتشو بکشید. ایشان هم در همان حال آشفته گفت در باک رو باز کن، حالا از من اصرار از در باک انکار که باز نمیشم( قبلا لب به بوسه‌ی اصطکاکی یک کامیون سپرده و سپس هر نوع گشایشی را حمل بر تجاوز نموده مقاومت می‌فرمود اما هیچوقت کسی مرا به این سبب مورد سرزنش قرار نمی‌داد) هوا به شدت گرم و شرجی بود، از دیدن کلافگی خانم پشت سری و ناتوانی‌ام در حل مشکل پیش آمده ناراحت بودم، بلندتر و با استیصال صدا زدم آقا میشه لطفاً بیاید اینجا؟ آمد و شروع کرد داد زدن و تیکه انداختن که یه در باکو نمی‌تونی باز کنی؟ شما زن‌ها فقط بلدین راه برین! گفتم بله کاملا حق باشماست و آرام گفتم مسئولیت زندگی من و سه تا بچه‌م هم با شماست احتمالاً! بعد توی دلم گفتم ماشین هم روح جد بزرگم تا اینجا رانده.‍

از ماست که بر ماست...

اما دلم می خواست بپرسم ازش تا حالا شده مادرت در شیشه مربا یا رب یا خیارشور یا سس یا هرچیز دیگره رو بده بازکنی؟ آیا این نشون می‌ده که مهارت شما در آشپزی از مادرت بیشتره؟

اصلاً مادرت چه طور زنی هست؟ چی بهت یاد داده؟ که فقط به هرکی همسال مادرت بود احترام بذاری و به کوچکتر از مادرت حتی اگر بزرگتر از تو بود بی‌احترامی کنی یا با لحنی تمسخر آمیز صحبت کنی؟

پدرت چطور؟ شاید مادرت هم قربانی دیکتاتوری پدرسالاری هست که جای زن را فقط در مطبخ می داند و نهایتاً پشت در ماشین لباسشویی؟

با حیرت از این دو تفاوت دیدگاه به فاصله یک ربع نسبت به خودم، بعد از رساندن دخترک به باشگاه و یکبار دیگر برگشتن به خرازی به خاطر جاماندن کیسه اسباب‌بازی‌های فسقل‌خان علیرغم تاکید من به برداشتنشان، بعد هم پیدا کردن آدرس مدرسه جدید دختر کوچیکه به خانه برگشتم و بی‌هیچ حرفی نهار را که طبیعتاً از زمانش گذشته بود آماده کردم و همسر که با جنس سکوت‌های سنگین من آشناست به نظر می رسید متوجه شده که عدم حضور من سر ظهر در خانه مساوی‌ست با بدون‌ غذا ماندن بچه‌ها، خودش خودش را تنبیه کرده و با ما چیزی نخورد...

من امروز از دو منظر متفاوت دیده شدم یکی در موضع قدرت و‌دیگری ضعف. این دو نگرش از دو تربیت متفاوت و دو شیوه ‌ی زیست و سطح شناخت و آگاهی مختلف برآمده بود وگرنه در ماهیت وجودی من هیچ تغییری رخ نداده بود،من؛ من بودم از دو منظر...

اما یک‌حقیقت مشترک مهم پشت اِسکن من توسط این دو مرد بود؛ یک زن! یک مادر! یک الگو!

آری، از ماست که بر ماست! ظلم پذیر باشیم یا ظلم ستیز یا انعطاف پذیر؟ اینکه چه وقت، کجا، چه باشیم مهم است! حق انتخاب با ماست در دایره‌ی جبر زمان و مکان! در دو مورد از سه برخورد امروز می توانستم جنجال به پا کنم اما انعطاف پذیر بودم و به جایش داخل ماشین درباره‌ی چگونگی مواجهه این موارد با بچه ها( که به نظر دختر بزرگه پاسخم به مرد پمپ بنزینی احمقانه بود) صحبت کردم... همیشه نباید خودمان را مظلوم و طرفمان را ظالم فرض کنیم، گاهی درک شرایط درماندگی دیگران به ما کمک می‌کند تا به جای موضع گیری منعطف باشیم و به جای آنکه در پی درس دادن باشیم از وضعیت موجود درس بگیریم...

به قول فاضل نظری: فرقی میان طعنه و تعریف خلق نیست/ چون رود بگذر از همه‌ی سنگریزه‌ها...

امیدوارم بتوانم پسرم را انسانی با اخلاق و محترم بار بیاورم- که اگر نتوانست باری از دوش زنان جامعه‌اش بردارد لااقل باری ننهد- و برای دخترانم هم الگوی مناسبی باشم، شما هم دعا کنید که چنین باشد

برچسب: نویسنده: کاوه صفری تاريخ: پنجشنبه 15 مرداد 1405 ساعت: 20:50

صفحه بندی