خرید بک لینک

او در اوج مسئولیت‌پذیری و وفاداری می‌خواست آزاد باشد. در محدوده‌ی فنس های دورتادور خانه نمی گنجید... تا وقتی بود سعی می‌کرد مراقب خوبی باشد و چون پدرخوانده‌ی توله‌ی دیگری بود تعالیم لازم را به او می داد، از خودمراقبتی و نبردهای تن به تن تا نحوه‌ی پاس کردن و نشانه گذاری در زمینهای اطراف برای تعیین قلمرو یا پیدا کردن نشانی خانه از رد ادرار و بازی به زمان خودش...

اما گاهی که می‌گریخت تا به تکثیر و تولید مثلش در یک سلسله ژنتیکی دیگر ادامه بدهد، برای برخی از مردمان مزاحمت ایجاد می کرد... حتی زمانی مجبور شدیم با زنجیر سه متری جایش را در خانه محکم کنیم اما نشد و سرانجام نمی دانم با چه قدرتی و چگونه با همان زنجیر از خانه رفت و چندروز بعد بدون زنجیر پیدایش شد، با تنی گل‌آلود، بدبو و نحیف که معلوم بود گرسنه مانده و پوزه ای زخمی که نشانه‌ی تلاشش برای بقا بود...

دو راهی

در آخرین تماس صاحبخانه که حاکی از شکایت زنی رهگذر از سگمان بود ، به این نتیجه رسیدیم که باید او را به جایی بسیار دورتر ببریم تا شاید خانواده‌ای سرپرستی اش را قبول کند( همانطور که ما یک روز او را که درمانده رها شده بود با آغوش باز پذیرا بودیم)...

اما از دیروز نگاه غمگین و نادم و بغض‌آلودش قبل از سوار شدن به ماشین همسر از ذهنم پاک نمی‌شود... او بوی رفتن را حس کرده بود...

گاهی حس می‌کنم او خود من بود با تمام نر بودنش... هم می‌خواست مراقب خانواده‌اش باشد هم رها و آزادانه نقوش سرنوشت خاص خودش را ترسیم کند...

اما انگار هردوی این ها با هم در یک مسیر نمی‌گنجد چه برای حیوانات چه انسان‌ها...

بچه‌های آدمیزاد هرگز از تصمیمات والدین خود خشنود نیستند بلکه بیشتر گلایه‌مندند و انسان به ویژه اگر زن باشد به ندرت بچه‌هایش را رها می‌کند و پی علایق و اهداف و آرزوهای شخصی‌اش می‌رود...

چرا بشر همیشه بر سر دو راهی‌ ست؟ شاید میان وظیفه و غریزه!

عکس پارسال که مشغول تماشای طبیعت بودیم...

برچسب: نویسنده: کاوه صفری تاريخ: پنجشنبه 15 مرداد 1405 ساعت: 20:50

صفحه بندی