واگن به واگن
آدمِ دل مُرده میبردند
فرعونیان
با وَن زنان بَرده میبردند
زنجیرها
بر مغزها افتاده بود انگار
ضحاک را
یک مشت زالو
با رضایت
هر روز
از بیراههها
بر گُرده میبردند...
امّا زمان دزد زِبردستیست
زنبورها، همدستِ با او
تا مرزهای سرخِ آزادی
از بطنِ گلها
گَرده میبردند...
#بداهه
ملهم از تراویدهی آقای زرتاب(
جنازه ها
قطار...
قطار...
قطار...
واگن ها
انباشته از شمش ِ طلا )
۵ دی ۱۴۰۱
پی نوشت:
امروز هجدهم دی، شمعها و اشکهایمان تمام شده اما دلیل حزن و اندوهمان هنوز به پایان نرسیده است و اصلاً حوصلهی تراشکاری ندارم، مهم ضربهی پایانی شعرست...
پی نوشت۲: میگن زمین خیلی سخاوتمنده؛ هر گل و بذر و میوهای که همآغوشش بشه، ازش چندین و چندبرابر تکثیر میکنه... میگن آهنِ توی خون عجیب مغذی خاکه... میگن خاک تشنهست... آسمون هم براش می باره...
برچسب:
نویسنده: کاوه صفری