خرید بک لینک

دلم عجیب لک زده برای هوای 1ی و تماشای بارش آرام و شکوفه وار برف... دوست دارم زودتر این ده دوازده روز یا اگر شد زودتر، تمام شود و به راحتی اثاث کشی کنیم و برویم... برویم و برسم به ایوان باصفای خانهی تازه در همجواری خانم صاحبخانهی مهربان و شاید بخشی از خلإ حضور فیزیکی مادرم را پر کند برای من و بچه ها...

دلم می خواهد بگویم مادرم که این روزها ردیفی از برف بر گیسوانت نشسته، می دانم این دوری از ما تو را آزرده اما ناچاریم برای تغییر و ایجاد تفاوت در سرنوشتمان مسیرمان را از هم جدا کنیم... مادر مرا ببخش که روح بی قرارم مسافر قاصدک سوار قصهی باد است با یک قطار آرزو در قلبش... قلبم... قلبم از یادآوری رنجهایت مچاله می شود... نمی دانم چرا هنوز نتوانستم اعتراف کنم که چقدر دوستت داشتم همیشه و خواهم داشت...

-----

پی نوشت ۱:

چند روز پیش که در گیر آزمونهای ارزیابی دخترم بودم و باید از روستا به مدرسه ی دیگری در شهر می بردمش و منتظر می نشستم با پسر کوچکم، بدون حضور پدرشان( از همسرم خواسته بودم استثنائاً آن هفته را کار نگیرد ولی گفت به پولش نیاز داریم و رفت تهران) ، بدون وسیلهی نقلیهی شخصی و با کوله باری از استرس، یاد پدرم افتادم، همانجا در حیاط مدرسه نشستم و این پیام را با بغض برای پدر که -بیش از نیمی از عمرم با ملغمه ای از خشم و نفرت و اندوه از او سپری شد- نوشتم و اشک ریختم:

سلام بابا صبح به خیر. می خواستم برای زحماتی که برای ما کشیدی ازت قدردانی کنم اما نمیدونم چی باید بگم، این روزها که تنهایی دنبال کارهای مدرسه بچه هستم زیاد یادت میافتم که ما رو می بردی مدرسه یا از سر کار با لباس نظامی میومدی جلسه و همه از شما حساب می بردن، و چون لباسای ارتشی رو نمی شناختن به اشتباه میگفتن پلیس اومده مدرسه یا بابای مینا پلیسه و با احترام با ما رفتار می کردند. یا وقتایی که تلاش می کردی انتقالی بگیری برامون و در بهترین مدارس نمونه دولتی ثبت ناممون کنی، وقتایی که جامدادی یا دفتر کتابم رو خونهی مادربزرگ جا میذاشتم و صبح زود با اخرین سرعت ممکن با موتور تا پایین شهر می رفتی و برمی گشتی تا به من که مدرسه بودم برسونی و خودت برای تاخیر در رسیدن به محل کارت توبیخ می شدی...من اینا رو فراموش نکردم... شما واقعا پدر مسئولیت پذیری بودی و من باور دارم که تمام تلاشت رو کردی تا بهترین پدر باشی. اما ببخشید اگر من به اندازهی کافی بچهی خوبی نبودم. الان دیگه میدونم که در اعماق قلبم دوستتون دارم.

برچسب: نویسنده: کاوه صفری تاريخ: دوشنبه 28 شهريور 1401 ساعت: 15:37

صفحه بندی