هر وقت که می رفت هر موقع از سال که بود از هر جا و به هر کجا که بود، وبلاگ بارون کلمه می بارید... آسمون به دادم می رسید که اشکهامو پنهان کنم... شب و روزهای زیادی بودند...گذشتند... حالا هر وقت وبلاگ بارون کلمه می باره ناخودآگاه بلند میشم که برم...کجا؟ دنبالش که نره... که ایندفعه دیگه نذارم بره... اما یهو یادم می افته که دیگه رفته دیگه نمیشه برش گردوند... دیگه نمیشه به گذشته برگشت... ما هیچوقت زیر وبلاگ بارون کلمه با هم قدم نزدیم چون همیشه یکی مون رفته بود...
سفر به خیر مسافر من... گریه نکن به خاطر من...
برچسب:
نویسنده: کاوه صفری