خرید بک لینک
ماهور که دستان ظریف و کوچکش را دور گردنم حلقه می کند و سرش را به سینه ام می چسباند، چشمهایم را می بندم و تصور می کنم خودم هستم و او...

محکم تر در آغوشش می گیرم گویی تا ابد به او تعلق دارم، مبادا گمان کند یک روز تنها و بی اغوشش خواهم گذاشت...

نغمه که دیگر برای خودش خانمی شده، وقتی نشسته ام و می آید سرش را روی دست راستم می گذارد و افق وار بر عمود ران هایم دراز می کشد و اینگونه مرا محکم در آغوش می گیرد، چشمهایم را می بندم و تصور می کنم او هست و خودم...

در چشمهایش که برقی از شکفتن هست، با چشمهایم غرق می شوم، پیشانی اش را داغ تر می بوسم.می بوسم.می بوسم تا سیراب محبتم شود مبادا گمان کند روزی بی مِهر نگاهِ من بر او خواهد گذشت...

من به جای هردویمان عاشقی می کنم ای عشق...


صدا کن مرا...

صدای تو خوبست...

صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی ست

که در انتهای صمیمیت حُزن می روید

در ابعاد این عصر خاموش...

#سهراب_سپهری

تراوش شده زمانی که تقویم ها زمزمه می کنند سه شنبه ۱۳۹۶/۰۶/۰۷ و ساعت ها فریاد می زنند 10:30از کوزه ی دل مینا مهرآفرین|

برچسب: آغوش,مادرانه, نویسنده: کاوه صفری تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 13:04

صفحه بندی