پی نوشت یک : سلامتی نعمتی ست که وقتی آن را از دست می دهیم تازه قدرش را می دانیم...
همینکه روی پای خودمان راه می رویم، خودمان با پای خودمان دستشویی می رویم، همین غلتیدن در رختخواب که اگر ساعتی اتفاق نیفتد به زخم بستر مبدل می شود... همین راحت نفس کشیدن... همین نشستن برخاستن بدون کمک... همین امکان خوردن و بلعیدن و جویدن...
آفریدگارا سپاسگزارم برای تمام نعمتهایی که ما را احاطه کرده و از آن غافلیم...
پی نوشت دو:
پایین پشت در پذیرش رادیولوژی، خفاه بر تخت دیگری در صف انتظار عکسبرداری،کرم ابریشم عظیم الجثهی بیپیلهای را می بینم که قرار نیست هرکز پروانه شود مگر بعد از مرگ
و دو کلاغ سیاه کوتاه قامت با سینههایی همچو ذرت شکفته او را مشایعت می کردند و از وضعیت بد بیمارستان می نالیدند و تعجب می کنم چطور شده آن مقدسنما را به اینجا آورده اند؟ اصلا چرا لگن و پایش شکسته؟ یعنی حاصل نوازش مورچههای کارگر بوده یا نفرینشان؟
به یاد می آورم زمانی که من نیز جلدی شبیه آنان داشتم با دو بال خفاشی... و خرسند می شوم از رهایی ام از چنگال سیاهی و پرچم ستمگری...
اه کاش مادرم نیز خلاص می شد از این بند و شاید آگاهی راه نجاتش بود از اسارات تعصب کور و جهل...
اما او مدام نگران گیسوان جوگندمین مواج خویش است که مبادا در این تکانها تارهایش دلی را بلرزاند و گناه او مستوجب غقوبتی به مراتب بدتر گردد...
یاد شعر فروغ فرخزاد می افتم؛
مادر تمام زندگیش
سجّاده ییست گسترده
در آستان وحشت دوزخ.
مادر همیشه در ته هر چیزی
دنبال جای پای معصیتی می گردد
و فکر می کند که باغچه را کفر یک گیاه
آلوده کرده است.
مادر تمام روز دعا می خواند
مادر گناهکار طبیعی ست
و فوت می کند به تمام گلها
و فوت می کند به تمام ماهی ها
و فوت می کند به خودش.
مادر در انتظار ظهور است
و بخششی که نازل خواهد شد.
برادرم به باغچه می گوید قبرستان
برادرم به اغتشاش علفها می خندد
برادرم شفای باغچه را
در انهدام باغچه می داند...
...
تمام روز
از پشت در صدای تکّه تکّه شدن می آید
و منفجرشدن...
من مثل دانش آموزی
که درس هندسه اش را
دیوانه وار دوست می دارد، تنها هستم
و فکر می کنم که باغچه را می شود به بیمارستان برد
من فکر می کنم …
من فکر می کنم …
من فکر می کنم …
برچسب:
نویسنده: کاوه صفری