
ریرای عزیزم سلام، از آنجا که کامنتهای وبلاگت بسته است و دوست داشتم نظرم را در خصوص آخرین مطلبت بدانی اینجا برایت مینویسم؛اول از همه بسیار خوشحالم که نسبت به ابعاد گوناگون تربیت دخترت دغدغهمندی....
ادامه مطلب
این را چندی پیش کامنت گذاشتم پای پست یک دوست در اینستا:و امر به معروف گاهی امر به کسب معرفت و دانش و آگاهی و شناخت است و رسیدن به درک مسئلهی وحدت وجود در آنصورت چه ریشه معروف را عُرف بگیریم چه عَرَف در نهایت به یک نقطهی مشترک میرسیم به نام اکثریت و در پی آن به وحدت در تکثّر... آنگونه که سی مرغ عطار سیمرغ را ساختند به عنوان نماد واحد حکمت و خِرَد... امر به معروف امر به خِرد جمعیست... امر به مهربانی و عشق ورزیدن ست... یافتن طیفهای گوناگون نور خداوند در وجود تک تک مخلوقات و موجودات هستیست. پذیرش این باور که هرکه تکه ای از پازل آفرینش را تکمیل میکند و باید بکوشد با دیگر قطعات، نقاط همپوشانیاش را بیابد... نه آنکه تمام تکه ها را برش بزند بتراشد و بخراشد تا همه همشکل شوند...پی نوشت: آدم یاد بوته ها...
ادامه مطلب
دیروز با بچهها فیلم اورکا رو دیدیم و خون به جگرمان شد... و در صحنههایی که حس خفقان به ادم دست میداد نفرینهای لازمه را حواله کردم به آنها که باید... مثل خرگوشی که شاهد صحنههای شکار آهو توسط کفتار!!! باشد، از جای میجهیدم و با قلبی فشرده، دوری میزدم و برمیگشتم، حرص میخوردم، بغض میکردم، اشک میریختم و در دل به انفعال و سکوت امثال خود و ستمگری داعیه داران مذهبی لعنت میفرستادم...اما بیتردید # الهام_اصغری قهرمانیست که نامش به نیکی ماندگار خواهد شد... الگوی زنان خاورمیانه مثل بسیاری دیگر از دختران و زنان مبارز این سرزمین... که گیسوان افشانشان مشت محکمی ست بر دهان دیکتاتور... که مهارت و نبوغ و جسارت و هنرهایشان طوفانیست که کوهِ کاهیِ وجود بیخردان و بیهنران مزدور با قدرتهای پوشالیشان را پراکنده خواهد ک...
ادامه مطلب
«من دختربچهای بودم که با مادرم در خیابانها راه میرفتیم و مردم به ما سنگریزه پرت میکردند. مادرم روزنامهنگار بود و در مورد حقوق زنها مینوشت. در دوره قاجار، زمانی که زنان با چادر سیاه و روبنده سفید از خانه بیرون میآمدند، چادر نداشت. لباس سادهاش را خودش دوخته بود. من و مادرم در کوچهها راه میرفتیم و سنگ میخوردیم و درد میکشیدیم، ولی مادرم به من میگفت: «گریه نکن! این مبارزه است؛ مثل آنها نبودن، مبارزه است.»از کتاب* و گفتوگوهای #مه_لقا_ملاح، کهنسالترین فعال محیطزیست ایران و مقالهنویس، درباره مادرش، خدیجه افضل وزیری، روزنامهنگار و از پیشگامانی که در مورد حقوق زنان مینوشت؛ در دورهای که زنها در اندرونی محبوس بودند. زمانی که فقط یک پوشش اجباری مشخص برای زنان وجود داشت، او ایستاد، نوشت و آزار دید، ولی به...
ادامه مطلب
شگفتی مرا گره بزن به یک شکوفهٔ انارنارنار آتشی نشسته در گلوی واژه ها......بگو کدام شاعر عاقبت تو را سرودبعدِ من؟#بداهه#مینامهرآفرینو یک بداههی دیگر، هر دو برای همین امروز و همین ساعت:بچش دوباره طعم بوسه راببوی سیب های ساکتِ سرودِ خلسه را...بشر همیشه از دو چیز مست میشود؛شراب شعر و آتش میانِ راه...و گم شدن در این جزیره ی هزار و چند ساله راسرودِ یک تجلّی دوباره از جهان بیکران بخوان...«بخوان تو از شگفتیِ شکوفههای آتشیندر آستانهی سقوط کهکشان...» #بداههمینامهرآفریندو سطر پایانی امروز ۴ دی بداهه افزوده شد موضوعات مرتبط: تراوش های کوزه ی دل من(کمی شاعرانه) برچسب ها: مین...
ادامه مطلب
به خواب می روددو قطبِ سردِ پیکرمبه اُستوای سبزِ منکه دست های مستِ تودوباره می رسد،صَلای فصلِ رُستنِشکوفه های سرخ تازه روی چین دامنمشرابِ شعر، می تراود ازگلوی بغضِ چشمهایمانبه شکل آبشار نیلگونو در طن...
ادامه مطلب
کلید دست های تو... کلید/دست تو بودکه درهای روح مرا /یک به یک می گشود...و مابه باغِ مخفیِ خویش می رفتیم... #بداهه برچسبها: مینامهرآفرین, سپید, کلید, دست, باغ مخفی تراوش شده زمانی که تقویم ها زمزمه می کنند شنبه ۱۳۹۶/۰۵/۲۱ و ساعت ها فریاد می زن...
ادامه مطلب
حتی اگر آغوش دنیا گرم باشد گنجشک را انگشت هایت آشیانه ست معشوق هم گاهی گلویش گیر عشق است این خرده نان ها در کف عاشق بهانه ست... #مینامهرآفرین بازهم می دانم این نگاره مستعد غزل شدن است......
ادامه مطلب
از چشم های ماه می بینی آشوب دل های پریشان را شمعی که ناچاری بسوزانی پروانه های بُغضِ انسان را... #دو_بیت_از_یک_غزل_ناتمام! #بندی_از_یک_چهارپارهء_نانوشته!...
ادامه مطلب