خط سوم

متن مرتبط با «در کافه» در سایت خط سوم نوشته شده است

اندر فواید ادبیات

  • نیلوبلاگ

    اگر کسی از ما بپرسد که در عصر حاضر، فایده ادبیات و پژوهشهای ادبی چیست؟ از قول تزوتان تودوروف میتوان گفت فایده ادبیات آن است که یاری مان میکند تا بهتر زندگی کنیم دیگر آن قدر هم مثل دوران نوجوانی از ادبیات انتظار نداریم ما را از آسیبهای مواجهه با آدمهای واقعی دور نگه دارد. ادبیات ما را از تجربههای واقعی محروم نمیسازد بلکه چشم انداز جهان هایی را در ادامه جهان واقعی پیش چشممان میگشاید و مجال میدهد به درکی بهتر از آنها برسیم... ادبیات به ما امکان میدهد با دیگران تعاملی نامحدود داشته باشیم و نتیجتاً بر غنایمان میافزاید. احساساتی بیبدیل برایمان به ارمغان میآورد که دنیای واقعیمان را پرمعناتر و زیباتر میکند. ادبیات نه یک سرگرمی ساده است و نه تفریحی مختص فضلا؛ فرصتی است پیش روی همگان تا رسالت انسانیشا...

    ادامه مطلب
  • نامهای برای ریرا؛ یک پیشنهاد مادرانه

  • نیلوبلاگ

    ریرای عزیزم سلام، از آنجا که کامنتهای وبلاگت بسته است و دوست داشتم نظرم را در خصوص آخرین مطلبت بدانی اینجا برایت مینویسم؛اول از همه بسیار خوشحالم که نسبت به ابعاد گوناگون تربیت دخترت دغدغهمندی....

    ادامه مطلب
  • ماجراهای مدرسه

  • نیلوبلاگ

    «من دختربچهای بودم که با مادرم در خیابانها راه میرفتیم و مردم به ما سنگریزه پرت میکردند. مادرم روزنامهنگار بود و در مورد حقوق زنها مینوشت. در دوره قاجار، زمانی که زنان با چادر سیاه و روبنده سفید از خانه بیرون میآمدند، چادر نداشت. لباس سادهاش را خودش دوخته بود. من و مادرم در کوچهها راه میرفتیم و سنگ میخوردیم و درد میکشیدیم، ولی مادرم به من میگفت: «گریه نکن! این مبارزه است؛ مثل آنها نبودن، مبارزه است.»از کتاب* و گفتوگوهای #مه_لقا_ملاح، کهنسالترین فعال محیطزیست ایران و مقالهنویس، درباره مادرش، خدیجه افضل وزیری، روزنامهنگار و از پیشگامانی که در مورد حقوق زنان مینوشت؛ در دورهای که زنها در اندرونی محبوس بودند. زمانی که فقط یک پوشش اجباری مشخص برای زنان وجود داشت، او ایستاد، نوشت و آزار دید، ولی به...

    ادامه مطلب
  • وحدت در تکثر... سیمرغ/سیمرغ...

  • نیلوبلاگ

    آیا ممکن است خدایی برای هندوها خدایی برای مغولها خدایی برای یهودیان خدایی برای مسیحیان و خدایی برای مسلمانان وجود داشته باشد؟ در عالم تنها یک خدای واحد و یگانه هست یک اصل عالمگیر و عمومی هست. اصلی رهنما، رهبر ،اصلی لایتناهی و الهی، نور مرکزی، این اصل؛ خدا نام دارد خدا میباید همه چیز را در بر بگیرد و به راستی نیز بر هر چیز و همه چیز محیط است. همه خدایی هستند به این ترتیب این به آن معنا است که خدا یک خدای فردی و مستقل که فقط برای اشخاص مخصوصی در نظر گرفته شده نیست، خدا همگانی و عالمگیر است. هنگامی که از خدا صحبت میکنیم از خدای واحد و از خدایی که در هر ملت و قومی وجود دارد، سخن میگوییم خدایی برای همه خدایی در همه و خدایی از همه. اگر هندوها، نامی مشخص برای خدایشان دارند و میگویند که خدای دیگری و...

    ادامه مطلب
  • در نکوهش عبادت ریاکارانه

  • نیلوبلاگ

    کلید در دوزخ است آن نمازکه در چشم مردم گزاری درازاگر جز به حق میرود جادهاتدر آتش فشانند سجادهاتباب پنجم #بوستان #سعدیپی نوشت:دو نقل قول هست که به نظرم مناسب امروز آمد:به قول #شمس تبریزی :ایام می آید تا به شما مبارک شود ایام را مبارک باد از شما مبارک شمایید!----بگیر فطرهام اما مخور برادر جانکه من در این رمضان قوت غالبم غم بود#اخوان_ثالث بخوانید...

    ادامه مطلب
  • درنگنامه

  • نیلوبلاگ

    برای «پیروزِ» همیشه پیروز✍ #مسعود_زنجانیعشق و احترام و ارزشِ بیاندازهای که «پیروز» نزدِ ما دارد از کجا میآید؟ چرا «برای او و احتمالِ انقراضش» اینهمه نگران بودیم؟ چرا اینهمه او را دوستش میداشتیم و میداریم؟ چرا اکنون مرگِ او برای ما بسیار سخت و سوگی بزرگ است؟ و چرا در مرگِ او، خود را گناهکار و مقصّر میدانیم یا میبایست بدانیم؟«پیروز» برای ما نمادِ شجاعت و مقاومت بود. «پیروز» روحِ کُهنِ یک مبارز و جنگجو را در خود داشت. «پیروز» تولّدش با تهدیدِ «مرگ» آغاز شد و در سراسرِ زندگیِ کوتاهش نیز مرگ چون سایهای پیوسته با او بود. اما او، همچون سالکی مبارز، هرگز امید و اقتدار و اطمینانش را در برابرِ بیمها و تهدیدها از دست نداد.«پیروز» برای ما جلوهٔ «آریگویی به زندگی» و «عشق به سرنوشت» بود. «پیروز» الهامب...

    ادامه مطلب
  • گاه درنگ- وظیفهی اجتماعی

  • نیلوبلاگ

    ژان پل سارتر در فصل ادبیات ملتزم:دیرزمانی نمیگذرد که کتاب نیز جزو لوازم زندگی عصری چون لباس و کلاه، وسایل حمل و نقل و وسایل ارتزاق به حساب می آید. تاریخ نویس دربارهی ما خواهد گفت که: در فلان عصر، مردمان چنین میخوردند چنین میخواندند و چنان میپوشیدند.بیاعتنائي بالزاك نسبت به حوادث سال ۱۸۴۸ جای دریغ است. عدم درك توأم با هراس فلوبر از وقایع کمون جای دریغ است . همه اینها برای اینان جای دریغ است. اینان برای ابد چیزی را از دست دادهاند. ما نمیخواهیم در دوران خود چیزی را از دست بدهیم. شاید دورانی زیباتر و بهتر از دوران ما بیاید اما آنچه از آن ماست دوران ماست. ما راهی نداریم جز این که در این زندگی بسر بریم. در میان این جنگ و شاید در میان این انقلاب .از این رهگذر نباید نتیجه گرفت که ما به نوعی پوپولی...

    ادامه مطلب
  • اندر مکاتبات من و صاحبخانه پیرامون موضوع حجاب

  • نیلوبلاگ

    آقای صاد:خونه ام رو باز سازی کرده بودم یک ونیم سال خالی بود به هر کس نا کس اجاره نمیدادم تا اینکه یه مستاجر خوبی مثل شما برام اومد. برام به هر قیمتی پول درآوردن خوش آیند نیستدر نبود شما چند وقت پیش یه زن شوهر جوان پسندیده بودند ولی خانومه حجابش درست نبود ندادم به ایشونمن:آقای صاد بزرگوار، شما نسبت به ما لطف دارید. البته ملک شماست و صاحب اختیار هستید با هرکه مورد پسندتان بود وارد معامله شوید. اما خواهرانه عرض میکنم البته قبلا هم در این خصوص صحبت شده بود به هرحال وقتی در قرآن صراحتاً ذکر شده در دین اجباری نیست، حجاب که حتی از فروع دین هم نیست، جای خود دارد و معیار درستی برای قضاوت انسانها نیست، همانطور که گفته شده: الاعمالُ بالنیّات... یعنی اعمال آدمی با نیت او سنجیده میشود.از طرفی، خداوند انس...

    ادامه مطلب
  • در من غمی غریب، شناورتر از من است...

  • نیلوبلاگ

    .نیمه شب نوشتتصور کن یک ماده یا موجود واحد بوده باشی و در یک آن واحد به میلیاردها موجود یا ماده دیگر تبدیل و تکثیر شوی، به گونهای که بخشی از تو در دیگری و بخشی از دیگری در تو بوده باشد به شرطی که  آن بخشی که تو در درونش هستی با بخش دیگری که در درون دیگری قرار گرفته، در زمان و مکانی مشخص با یکدیگر گره بخورد و به هم متصل شود و حاصل این پیوند شود موجود دیگری که او هم موجود دیگری را به شرط پیوند با وجود دیگری در خود حمل کند و این چرخه میلیاردها سال ادامه داشته باشد اما تقدم و تاخر زمانی و مکانی به صورت طولی توسط تو رصد شود در حالیکه در حقیقت و باطن اجسام، این یک چیدمان عرضی ست  و همه چیز در میلیاردم ثانیه در یک آن طوری چیده شده که ذهن محبوس در این جسم و کالبد فیزیکی برای هضم روابط و نس...

    ادامه مطلب
  • درنگ

  • نیلوبلاگ

    گفت       کم به پشت سر نگاه کن  هان چه مانده جز توهم مترسک و خیال سبز باِغداغ-ها یکی یکیبه گِل نشستهگندمی نرسته دست ها تهی و تشنه،دشنه ها به جوهر جواهر وجو...

    ادامه مطلب
  • آغوش امن مادرانه...

  • نیلوبلاگ

    ماهور که دستان ظریف و کوچکش را دور گردنم حلقه می کند و سرش را به سینه ام می چسباند، چشمهایم را می بندم و تصور می کنم خودم هستم و او... محکم تر در آغوشش می گیرم گویی تا ابد به او تعلق دارم، مبادا گمان کند یک روز تنها و بی اغوشش خواهم گذاشت... نغمه که دیگر برای خودش خانمی شده، وقتی نشسته ام و می آید سرش را روی دست راستم می گذارد و افق وار بر عمود ران هایم دراز می کشد و اینگونه مرا محکم در آغوش می گی...

    ادامه مطلب
  • بدرود تا درودی دیگر...

  • نیلوبلاگ

    » نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید. ...

    ادامه مطلب
  • پرواز در باد...

  • نیلوبلاگ

    سنجاقکی* در سینه ات پرواز می کرد در جاده ای بین دو راهی مانده بودی راهی به جز رفتن برای بادها نیست! این را به گوش قاصدک ها خوانده بودی... *سنجاقک به دلیل پرواز بی هدف و مقصد نامشخص، نماد بی ثباتی و تردید است. (ر.ک.جیمزهال،فرهنگ نگاره ای نمادها در هنر شرق و غرب،ترجمه دکتر رقیه بهزادی،نشرفرهنگ معاصر)...

    ادامه مطلب
  • شوش= درد

  • نیلوبلاگ

    من خوب نیستم... برگرد و شانه هایت را برای گریستن به من بده...برگرد و دستهایم را بگیر و بگذار به نیروی جادویی انگشتانت تکیه کنم... برگرد و ببین چگونه در سوگ دایی جوان و ناکامم بغض و اشک امانم را بریده...برگرد و بگو که هستی و من بدانم پس از خواب ابدی عزیز از دست رفته ام کسی پا به پای شبهای من بیدار است ... برگرد و بگو سنگ صبورم می شوی... بگو که اگر دایی عزیزم رفت تو امده ای..بگو قلبم را با تمام غصه هایش بغل می کنی... بگو... منکه رفتن تو را با بودن او تاب آورده بودم در نبود او و نیامدن تو چه کنم؟چیزی بگو و آرام جانم باش... بپرس بپرس این چند روز را چگونه زیسته ای بی نفس؟...

    ادامه مطلب
  • من و کافه و قایق و تو...

  • نیلوبلاگ

    شبیه قایقی بی مقصد بر رودی آشنا شناور پیاده در خیابان خاطره هایی به طعم لیمو٬ ترش کافه چون کاخ باشکوهی همانجا نشسته بود هزاربار برگشتم نِگَریستم گِریستم برای روزهایی که غرق تو بودم... «مینامهرآفرین»۱۳۹۵/۰۲/۳۰ ...

    ادامه مطلب
  • درخت و باغ...

  • نیلوبلاگ

    پیوسته مرا به سوی خود می خوانی ای باغ!مرا درخت خود می دانی آغوش تو گسترده به روی همگان ای وای برآن گل که ز خود می رانی «مینامهرآفرین» ...

    ادامه مطلب
  • درآغوش تبر

  • نیلوبلاگ

    نهالی بودم درآستانه ی پیوند! در آغوشم کشیدی با شاخه های کُهنسالت - دسته های تبر- کمرم شکست و دیگر پرنده ای بر قامت خمیده ام نزیست... مرداد 95...

    ادامه مطلب
  • درد را از هر طرف که بخوانی درد است...مثل شوش...

  • نیلوبلاگ

    من خوب نیستم... برگرد و شانه هایت را برای گریستن به من بده...برگرد و دستهایم را بگیر و بگذار به نیروی جادویی انگشتانت تکیه کنم... برگرد و ببین چگونه در سوگ دایی جوان و ناکامم بغض و اشک امانم را بریده...برگرد و بگو که هستی و من بدانم پس از خواب ابدی عزیز از دست رفته ام کسی پا به پای شبهای من بیدار است ... برگرد و بگو سنگ صبورم می شوی... بگو که اگر دایی عزیزم رفت تو امده ای..بگو قلبم را با تمام غصه هایش بغل می کنی... بگو... منکه رفتن تو را با بودن او تاب آورده بودم در نبود او و نیامدن تو چه کنم؟چیزی بگو و آرام جانم باش... بپرس بپرس این چند روز را چگونه زیسته ای بی نفس؟...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    پرواز بادبادک ها | پرواز بادکنک قرمز | پرواز بادبادک | پرواز بادبادكها | کد پرواز بادکنک در وبلاگ | پرواز بادکنک در وبلاگ | پرواز بادکنک ها | پرواز بادبادک قرمز | پرواز بادخورک | فریاد آزاد پرواز در باد